مثل شرابی، لذت انگیزی ، نمی دانی؟
از هرچه خوبی هست لبریزی نمی دانی
من حافظ ابیات موزون تنت هستم
شاخه نبات شهر تبریزی، نمی دانی
سرما و گرمای وجودت خارق العاده ست
تلفیق تابستان و پاییزی نمی دانی
نگیز چشمانت اگرچه خون به پا کرده
تو قدر خون هایی که می ریزی نمی دانی
تو از غرور مردهای ترک می ترسی
افسوس، از احساسشان چیزی نمی دانی
حالا خودت را -این نشان افتخارم را-
بر گردنم باید بیاویزی، نمی دانی!
اميد صباغ نو
[ جمعه 4 اسفند 1396 3:43 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
